چه تلخ است
که
موهایم را قیچی کنم
تا نوازشهایت را از من نخواهند
دستانم را بچسبانم به بخاری
تا گرمی دستانت را از من نخواهند
چشمانم را بدوزم به عکس چشمانت
تا چشمانت را از من نخواهند
و نوبت به قلبم که رسید چاره ای برایش نداشته باشم....
هیچوقت فکرشم نمیکردم که عاقبتم اینجوری بشه...
جالبه که اگه کسی منو بشناسه میگه این از چی میناله...
آخه درد من گفتنی نیست....
کجای کار اشتباه کردم که به اینجا رسیدم...
درد کمی نیست که نتونی بگی و بنالی واسه ی دیگران....
.....................